شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
73
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
مانند آن ديده نشده بود و ديده نشود . و چون بر خروج از خوارزم عازم گرديد « 1 » و از بازگشتن بدان نوميد بود دريغش آمد آن كتبخانه را بخوارزم بجا گذاشتن نفايس آن را بهمراه برد . و بعد از انكه در نسا مقتول شد آن كتب بدست عوامّ و سوقه افتاد ، و من در پى جمع آن نسخ از ميان مردمان بودم و كتابهاى نفيس و ممتاز از آن زمره مرا بدست افتاد . و چون در كشاكش دست غربت افتادم ، را هم گهى به خاور و گاهى بباختر ، آن نفايس را با آنچه از ذخاير موروث و مكتسب داشتم در قلعه « 2 » بجا گذاشتم ، و از براى هيچ چيز از اندوختهء خويش آن حسرت و افسوس ندارم كه بر آن كتابها اندوه مىخورم . و امّا شهاب الدّين ، پس از انكه بهمراهى گروهى انبوه از مردم خوارزم به شهر نسا و اصل گرديد در انتظار اينكه اخبار سلطان تازه شود بنشست تا به خدمت شتابد . و چون خبر آمد كه سلطان بنشابور وارد شد و بىدرنگ به راه افتاد شهاب الدّين در كار خود متحيّر گشت و راى او بر كارى قرار نمىگرفت ، تا بهاء الدّين محمّد بن ابى سهل « 3 » كه اميرى از امراى نسا بود آنجا رسيد . او گفت كه : سلطان آنگه كه از برابر تاتار روى مىبگردانيد مرا فرمود به شهر نسا بيايم و خلق را انذار و تحذير كرده با ايشان بگويم كه « اين لشكر خصم چون عساكر ديگر نيست ، و مصلحت آنست كه به ترك شهر گوئيد و در كوه و
--> ( 1 ) - نمىگويد كه چرا و چه وقت بناچار عازم بر خروج از خوارزم شد ، حدس مىتوان زد كه پس از فرار سلطان محمد از كنار جيحون و در هنگام نزديك آمدن لشكر چنگيز بوده باشد . ( 2 ) - مراد خرندز است كه قلعهء موروثى مصنف است . ( 3 ) - ع در اين مورد : محمد بن سهل ، اما اينجا نسخهء ب م و در مورد ثانى هر دو : محمد بن ابى سهل .